• دلم تنهـــــا بـــود ... تــو از اینجــا شــروع شـــــدی ...

  • دلم تنهـــــا بـــود ... تــو از اینجــا شــروع شـــــدی ...

کاربر عزیز،
با ارسال متن یا تصویر به ما از طریق تلگرام یا سایت ان را با نام خودتان میگذاریم

این روزا

این روزا با دیوار حرف میزنم...

یه جورایی از شخصیتش خوشم اومده...

آرومه...

محکمه...

از همه مهمتر ساکته و فقط گوش میده...

فقط ...

گاهی آرزو می کنم... 
 
کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدت را بخورم!!!

کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی دیدن یک لحظه

فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم!

کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا امروز

چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک
 بریزند! 

کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگویم

" آخه اون که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

به یاد تو

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود:
«نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»

چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
 «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
 گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
 خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. 
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
 نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،...... 
فقط سرد بود.....

اینجا

اینجا دنیاست ..

هیچ چیز جای ِخودش نیست !

زنـدگی

آدم هـــا

قلب هـا

یا یکی بی دل است ! یا دو دل !

یکی هم اینجــا…

بی تــو …… دل توی ِ دلش نیست ...

می خواهم خودم را بزنم به آن راه 
همان راهی که تو همیشه از آن می رفتی 
شاید دوباره همدیگر را دیدیم ...

دوست دارم ...

ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـــــــــــــــــــــــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ....♥ 

ﻭﺍﺩﺍﺭﻡ ﻣــــــــــﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ...♥

ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻓﮑﺮ ﻧـــــــــــــــــــــﮑﻨﻢ ....♥

ﺟﺰ ﺗـــــــــــــــــــــــــﻮ !....♥

نگاهـت را گره بزن ♥

به هر لحظـه مــن ♥

حس امنیــت میکنم ♥

وقتی تــــو ♥

درگیــر منـــی♥

قلب شکستم

" قـــــــلبم " 
خصـــوصی ترین
جـــای دنیـــاے دلتنگـــــی هایم بـــــود...
تا اینکــــه

"تــــــــــو "
ســــزده به خـــانه ے دلــــــــم  آمـــــدی ..
رسـم مـهمان نــوازے
شد بـلاے جانم 
نتوانســتم به آمـدنت "نـــــه" بگویم
با بـــودنت خـــو گرفتم ...
حســـابی که وابسته ات شدم ،
یـــادت افـــــتاد کـــــه ..
فـــقط برای مــهمانی
 به دلــــــم ســــرزده بودے..
بعـد از رفتنت


 حـــــریم خصـــــوصے دلـــــــم ،
ویـــــرانه اے "ســـــوت و کــــور" شـــــده . . .
دلــــــم بدجـــــور شـکست ... 
بـاور کن ...

...

یـــه آدمـایــی تــو زنــدگـیــت هــسـتـن
کــه نـمـیـدونـی بـایـد بــاهــاشــون چــی کــار کـنـی !
نــه مــی تــونــی بــاهــاشــون تـو رابــطــه جـلـوتـر بــری
نــه مــی تــونــی از زنـدگــیـت حـذفـشـون کـنـی . . .
ایـــن آدمـــــــــــا
مـثـل اسـتـخـون لـای زخـــمــن !
هـمـیـشـه تـو پـس زمـیـنـه زنــدگـیـتـــــ بــاقــی مـی مـونـن
انــگار مــی خــوان هــمـــه ی عــُـمـر
بهـــت یــادآوری کـنــن..

عشق یعـنی

عشـــ♥ـق یعـــــنی .....
وقــتـــــی ناراحــــــتم.....
وقتــــــــی بغض کـردم....
بغلم کـــنی و بگـــــــی..
ببیـــنم چشـــــماتو.......
منـــو نـــــــگاه کن .....
اگه گریــــــــــه کنی ....
قـــــــــــهر میکنم میرمـا...!!
 

دوست دارم

من تـــــ♥ــو را دوست دارم...

نه از روی تنهایی 
نه از روی نیــــاز 

تنها به این دلیـــــــل که .. 

تــــ♥ــــو سزاوار عشـــــق ِ منی
 

دوست دارم

اصلا می دانید فلسفه ی وجودی ِ سرماخوردگی به همین است.
اینکه صدایت بگیرد و کسی پشت گوشی بپرسد: رفتی دکتر؟!

اصلا عطسه و سرفه برای این است که صدایش به گوش کسی برسد.
بلند شود یک چای لیمو برایت دم بکند ... کمی نگران حالت بشود....

دلتنگی ...

هرگز به دست اش ساعت نمی بست

روزی از او رسیدم

پس چگونه است

که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟

گفت:

ساعت را از خورشید می پرسم

پرسیدم

روزهای بارانی چطور؟

گفت:

روزهای بارانی

همه‌ی ساعت ها ساعت عشق است!

- راست می گفت

یادم آمد که روزهای بارانی

او همیشه خیس بود-