• دلم تنهـــــا بـــود ... تــو از اینجــا شــروع شـــــدی ...

  • دلم تنهـــــا بـــود ... تــو از اینجــا شــروع شـــــدی ...

کاربر عزیز،
با ارسال متن یا تصویر به ما از طریق تلگرام یا سایت ان را با نام خودتان میگذاریم

كم آوردم

بس كن ساعت...

دیگر خسته شده ام...

آره من كم آورده ام...

خودم میدانم كه نیست..

اینقدر با صدایت نبودنش را به رخم نكش..

گاهی ...

گاهی كه دلم میگیرد میگویم

در دیاری كه پراز دیواراست

به كجا باید رفت

 به كه باید پیوست

به كه باید دل بست

حس تنهای درونم گوید

بشكن دیواری كه درونت داری

چه سوالی داری؟

تو خدا را داری!

چیزی نمیخواهم...

چیزی نمیخواهم...

        جز  یک اتاق تاریک..

                          یک موسیقی بیکلام..

                                      یک فنجان قهوه به تلخی زهر..

                                                      و خوابی به ارامی یک مرگ همیشگی…

تـو ...

دلـــم یک شــب ِآروم میخــــواد … بــا آهنگــــی رومــــــانتیک…

چنــــد تا شمــــــع … و یک عالمــــــه تــــو…

که بــه دنیــــا بگـــــــم … خــــداحـــــافـــــــظ …

دنیــای مــن کســــی ست…

که در آغـــــوشش جــان میدهــــم…

یعنـــی « تــــــــــ♥ــــــو »

به تو خواهم رسید

به تو خواهم رسید ، به هر قیمتی تو را به دست خواهم آورد

تو را در میان خواهم گرفت و فریاد عشق را سر خواهم داد

به تو خواهم رسید ، به تویی که مرا به عشق رساندی !

و من میرسم به تویی که رسیده ای به قلبم،

 احساس کرده ای

عشق و محبت هایم !

با تو زندگی کردن یک اتفاق دلنشین است ،

تو را به دست آوردن لحظه ای شیرین است

به تو خواهم رسید ای تو که مرا به همه جا رساندی

در میان همه لحظه هایی که گذشت ،

 یک لحظه هم نخواستم تو را از دست بدهم ،

 هیچگاه بی خیالت نشدم

و به خیالت چه روزهایی را سر کردم

و چه لحظه هایی را گذراندم

با اینهمه خاطره و عشقی که با تو دارم ،

 با این کوله بار محبتهایی که از تو در دل دارم ،

به لحظه هایی خواهم رسید که همه را دوباره با تو قسمت خواهم کرد!

و من منتظر تکرار همیشه با تو بودنم ،

منتظر خواستن ها و رسیدنم!

اینهمه رفتم و رفتم و آمدم و رسیدم به تو ،

ببین که همه دنیا را زیر پا گذاشته ام به خاطر تو

ببین که قید همه کس را زدم ، به خاطر دلم ،

به عشق دلت ، به شوق دیدنت تو را به دست آوردم !

از زیبایی چشمانت گفتم و شعرم سکوت کرد از ردپای قلم بر روی صفحه کاغذ!

که چگونه میرقصد قلمم و چگونه میگوید در وصف چشمانت!

به چشمانت خواهم رسید ،

در لحظه ای که محو خواهم شد در نگاهت

نگاهی که مرا هر جا بخواهم میبرد ،

تنها یک نفر هم بیشتر نمیتواند مرا با خود به رویاها ببرد!

با تو رفتم به شیرین رویا و حقیقت عاشقانه ی زندگی ام!

به تو خواهم رسید

به تو خواهم رسید ، به هر قیمتی تو را به دست خواهم آورد

تو را در میان خواهم گرفت و فریاد عشق را سر خواهم داد

به تو خواهم رسید ، به تویی که مرا به عشق رساندی !

و من میرسم به تویی که رسیده ای به قلبم،

 احساس کرده ای

عشق و محبت هایم !

با تو زندگی کردن یک اتفاق دلنشین است ،

تو را به دست آوردن لحظه ای شیرین است

به تو خواهم رسید ای تو که مرا به همه جا رساندی

در میان همه لحظه هایی که گذشت ،

 یک لحظه هم نخواستم تو را از دست بدهم ،

 هیچگاه بی خیالت نشدم

و به خیالت چه روزهایی را سر کردم

و چه لحظه هایی را گذراندم

با اینهمه خاطره و عشقی که با تو دارم ،

 با این کوله بار محبتهایی که از تو در دل دارم ،

به لحظه هایی خواهم رسید که همه را دوباره با تو قسمت خواهم کرد!

و من منتظر تکرار همیشه با تو بودنم ،

منتظر خواستن ها و رسیدنم!

اینهمه رفتم و رفتم و آمدم و رسیدم به تو ،

ببین که همه دنیا را زیر پا گذاشته ام به خاطر تو

ببین که قید همه کس را زدم ، به خاطر دلم ،

به عشق دلت ، به شوق دیدنت تو را به دست آوردم !

از زیبایی چشمانت گفتم و شعرم سکوت کرد از ردپای قلم بر روی صفحه کاغذ!

که چگونه میرقصد قلمم و چگونه میگوید در وصف چشمانت!

به چشمانت خواهم رسید ،

در لحظه ای که محو خواهم شد در نگاهت

نگاهی که مرا هر جا بخواهم میبرد ،

تنها یک نفر هم بیشتر نمیتواند مرا با خود به رویاها ببرد!

با تو رفتم به شیرین رویا و حقیقت عاشقانه ی زندگی ام!

تـــو

هوس کــرده ام

کـــه تـــو بـاشـــی

مـــن بـــاشـم

و هیچـکـس نبـاشـــد

آنگـــاه

داغتـــریـن آغــــوش هـــا را از تنـتــــ

و شیـریـــن تـریــن بــوســـه هـــا را از لبـــانتــــ بیـــرون بکشـــم

بــه تـلـــافـی تمـــامـ ِ روزهــایـــی کـــه میخــــواهمتــــ

و نیسـتـــی

مـن

مـَלּ همـ ــآنـ َـم

خـوب تمـ ــآشـا ڪـُטּ

پسرے ڪـہ براے בاشتــنــتـــ ...

تمــامـــ شبـــ را بیـבار مـے مانـב

و با تـ ـویــے ڪـہ نیــستے حرف مے زنـב

پسرے ڪـہ ...

زانــو میــزنـב لبــہ تختــش و چشمــــانش را مــے بنـבَב

و تنــــهـا آرزویـــَش را براے

هـــزارمیـــن بـــــار بـہ خـُـــבا یـــاב آور مـــے شود!!!

خـُــבا هم مثــل همیـــشهـ لبــــخنـב مے زنـב

از ایــטּ ڪـہ ×تـ ـــو × آرزوے همیشگے ּ هستی!!!

مخاطب خاص

مخاطب خاص که داشته باشی،

 دیگر فرقی ندارد چه می نویسی.

قلم را به دست می گیری

کافی است تصورش کنی ...

کافی است خاطراتش را ورق بزنی ...

کافی است گرمای دستانش را به خاطر آوری ...

حتی اگر خنده اش هم در ذهنت مرور شود ، کافی است.

بعد شروع به نوشتن میکنی.

می نویسی ...

آنقدر می نویسی تا به آرامش برسی.

و وقتی برمی گردی و به نوشته هایت نگاه می کنی،

می بینی تمامشان ،

آغشته به حس لطیف با "او" بودن است ...